تبليغاتX

                                       به حرمت باران, هر گونه کپی برداری, ولو دوستانه, مجاز نـیـسـت
 

حسرت خیس

Fri 18 Jul 2008

چه زود رفتی شکیبایی عزیز
 

 

 

خواب بودم که دوستی زنگ زدو از خواب بیدارم کرد. گفت فهمیدی اون بازیگره مرد؟

گفتم کدوم بازیگر؟ من که خواب بودم.

گفت خسرو شکیبایی دیگه! گفتم ها؟ برو بابا. (فکر می کردم مثل همیشه شوخی میکنه)

گفت به خدا! می تونی چندتا از عکسهاشو واسم بفرستی؟

شوکه شده بودم. با خودم می گفتم خسرو شکیبایی؟ دیگه نیست؟ نه بابا نه مگه میشه؟!

من که باور نمی کنم..

رفتم رو اینترنت و سایتهای سینمایی رو گشتم. اولین خبرشون این بود: "خسرو شکیبایی امروز در سن ۶۴ سالگی درگذشت".

واییییییییی نههههههههههههههههه! دروغه! خوابه! خسرو شکیبایی! نه, دیگه نیست؟!

هامون, روانی ,کیمیا, سارا, سالاد فصل, کاغذ بی خط, خانه سبز.وای همه اینا اومد تو ذهنم... وای!

وای چقدر دوسش داشتم. بازیش,صداش...

وای نقش هامون, نقش رضا تو سریال خانه سبز با اون نوع عاطفه گفتناش, کاغذ بی خط با اون دیالوگ به یادماندنیش که می گفت: پسره یه انتر میگه کتتو بزن بالا ببینم دمبت چه رنگیه!

آخ خدا رحمتت کنه! یکی از بهترینهای سینمای ایران بودی. چه زود رفتی...

نامه ای هم خوندم از رضا کیانیان که برای خسرو شکیبایی گفته. نامه ای بسیار غم انگیز...

رضا كيانيان بازيگر سينما و تئاتر ايران در نوشتاري كه در اختيار بخش سينمايي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، قرار داده، آورده است:

«سلام خسرو جان
بي‌خبر گذاشتي و رفتي. بدون خداحافظي!
دو هفته پيش هم كه آخرين جايزه‌ات رو گرفتي، روي صحنه لام تا كام حرف نزدي. از گوشه صحنه اومدي بالا و آروم جايزه‌ات را گرفتي؛ براي سي سال حضور پرشور و شوقت در سينمايي كه اين روزها چندان شور و شوقي در آن نيست.
فقط لبخند زدي و رفتي پايين و لاي جمعيت گم شدي. خوب اگه قرار بود بري و پشت سرت رو هم نگاه نكني، چند كلمه‌اي براي ما كه پشت سرت بوديم، حرف مي‌زدي!
يادمه وقتي آمدي رو صحنه، حالت خوب بود.
آخه يكي دو بار ديگه كه اين اواخر روي صحنه اومدي و ديدمت، حالت زياد خوب نبود. ولي اين دفعه، همه خوشحال شديم. فقط نمي‌دونستيم داري ميري. نمي‌دونم خودت مي‌دونستي يا نه. مي‌گن آدماي خوب قبل از رفتن، حال‌شون خيلي خوب مي‌شه؛ چون دارن مي‌رن يه جاي خوب. ما از كجا بايد مي‌فهميديم كه اين حال خوب نشانه‌ي چيه؟ هميشه بعد از اين‌كه اتفاق مي‌افته، مي‌فهميم. ولي فكر كنم خودت مي‌دونستي؛ چون هيچي نگفتي و اون‌جوري فقط لبخند زدي. شايد داشتي خداحافظي مي‌كردي و ما نمي‌فهميديم. ولي چه خداحافظي باشكوهي! خيلي‌ها آرزو دارن در اوج خداحافظي كنن؛ اما نمي‌تونن. شايد هم اون لبخند همين معنا رو داشت. شايد اگر حرف مي‌زدي، همه‌ي خداحافظي‌ات مي‌شد همون چند تا كلمه؛ ولي چون هميشه شاعر بودي، فقط مهربان و با سپاس نگاه كردي و لبخند زدي. حالا كه فكر مي‌كنم، مي‌فهمم اين‌جوري بيش‌تر حرف زدي.
من هي بايد از تو ياد بگيرم. يادته سال‌ها پيش وقتي از مشهد به تهران آمدم، تو روي صحنه‌هاي تئاتر مي‌درخشيدي. من كلي دويدم تا روي صحنه بيام و ديده بشم.
بعدها هم كه تو روي پرده سينماها مي‌درخشيدي، باز هم من كلي دويدم تا روي پرده بيام و ديده بشم.
يادته من اولين فيلمم رو كه بازي كردم، تو «هامون» بودي. من يادمه كه در فيلم «كيميا»، دست منو مي‌گرفتي. كلي حال مي‌دادي كه رو بيام و ديده بشم. بعد هم فقط يك بار ديگه شانس داشتم در كنار تو بازي كنم؛ تو فيلم «درد مشترك»، چه بامسما.
ارتباط من با تو، مثل كوهنوردها با كوه‌هاست. هر قله‌اي رو كه فتح مي‌كنن، مي‌بينن پشتش يه قله‌ي بلندتر هست. من هرچي مي‌دوم، تو يه قدم جلوتري؛ مثل الآن. جلوتري ديگه عموجون. رفتي اون‌ور. نمي‌دونم چقدر ديگه بايد بدوم تا به اون‌ور برسم، تازه نمي‌دونم در چه وضعيتي ميام اون‌ور.
پس از اون‌ور يه دعايي براي من بكن. ميگن دعاي اون‌وري‌ها براي اين‌وري‌ها زودتر مستجاب مي‌شه. اين‌جوري كه تو رفتي، كلي «خدابيامرزي» و «يادش بخير» و «حال‌هاي خوب» و «يادهاي خوب» و .. بدرقه‌ي راهته.
من كه شاهدم، خودتم اگه حال‌شو داشته باشي، يه نگاهي به اين‌ور بندازي مي‌بيني.
دست پر رفتي ديگه. مي‌بيني چقدر از من جلوتري! كلي بايد بدوم تا موقع رفتن دستم پر باشه.
البته جات پيش ما خاليه. هنوز سينماي ايران كلي با تو كار داشت. ولي خوب مثل به دنيا آمدنه ديگه. موقعش كه برسه، بايد متولد بشيم. ما يه تولد رو ديديم؛ تو دو تا؛ تولدت مبارك.
مي‌دونم اون‌جا كلي از بر و بچه‌هاي سينما و تئاتر اومدن پيشوازت. حتما كلي هم تدارك ديدن.
ما كه اون دنيا به بازيگري‌مون ادامه مي‌ديم. اون‌جا هم حتما نمايش هست. اون‌وري‌هام حتما به سرگرمي احتياج دارن. پس اون‌جا بي‌كار نمي‌مونيم. وقتي مردم رو سرگرم مي‌كنيم و حال‌شون خوب مي‌شه. يه خدابيامرزي به ما و پدر و مادرمون مي‌گن ديگه. وقتي مردم تو خيابون تو رو مي‌ديدند و بي‌اختيار لبخند مي‌زدند، خودش خدابيامرزيه ديگه. وقتي مردم مي‌فهمن كه تو رفتي و ديگه ميون ما نيستي، گريه مي‌كنن و جاتو خالي مي‌كنن، خدابيامورزيه ديگه.
مي‌بيني خدا چه لطفي به تو داشته كه اين موقعيت و جايگاه ‌رو بهت داده. پس اون‌طرف هم حتما تحويلت مي‌گيره و مي‌بردت روي صحنه‌ها و پرده‌هاي اون‌جا، كه بازم مردم اون‌ور ببيننت و حال‌شون بهتر بشه و خدابيامرزي ادامه داشته باشه.
به اميد ديدار»

رضا كيانيان

 


 

12:28  | سحر  | 

Thu 26 Jun 2008

بامداد خمار
 

خیلی وقت بود حوصله نوشتن نداشتم. فقط میومدم نظرات شما رو می خوندم و خوشحال می شدم

حدود ۱ هفته میشه که کلاس ترم تابستونم شروع شده. فقط یه کلاس نقاشی گرفتم (acrylic).

راستی کتابی که بابام واسم از ایران آورد رو دیشب تمام کردم. اسمش "بامداد خمار" بود. حتما خوندید چون خیلی معروفه...

من بار اولم بود که این رمان رو می خوندم. دیشب که داشتم کتاب رو می خوندم یه دستمالم گرفته بودم دستم و هی فرت و فرت اشک می ریختم دلم به حال شخصیت اصلی داستان که محبوب بود سوخت! خودم رو باهاش مقایسه می کردم. رحیم رو با اونی که دوست دارم مقایسه می کردم. نه! خدا رو شکر اصلا شباهتی به هم ندارن فقط یه چیزیی..و اون اینه که مادر و پدر دختر با ازدواج اونا مخالف بودن و مامان منم.. آخرش به این نتیجه رسیدم که شاید این قانون زندگیه که آدم ناخودآگاه به طرف اونی که دوسش داره کشیده میشه. بیشتر از رو احساس تصمیم می گریم تا عقل! وقتی هم که احساس می کنیم عاشقیم هیچکی نمیتونه جلومون رو بگیره.

حالا تازه شروع کردم به خوندن رمان "ماندانا" نوشته فهیمه رحیمی...ببینیم از اینم خوشمون میاد یا نه

یه رمان دیگه هم بابام آورده با نام "چراغ ها را من خاموش می کنم" نوشته زویا پیرزاد. کلا همین سه تا کتاب رو آورده که باید این آخری هم بخونم.

راستی من آدم فمینیستی نیستما, ولی نمی دونم چرا از رمانهایی که نویسنده اش خانم باشه خیلی خوشم میاد شاید دلیلش این باشه که احساس نزدیکی بیشتری با نویسنده داستان می کنم و راحتتر داستان رو متوجه میشم. نمیدونم...


 

14:26  | سحر  | 

Fri 13 Jun 2008

چند راه ساده برای شاد کردن خانمها
 

امروز که تو سایت های مختلف می گشتم یه مطلب خوندم تو سایت خانواده سبز در مورد اینکه چگونه میشه خانمها رو شاد کرد. گفتم شاید بد نباشه این مطلب رو تو وبلاگم بذارم تا آقایان یاد بگیرن چطوری خانم ها رو شاد کنن

چند راه ساده برای شاد کردن خانمها

۱) زن ها دوست ندارند میهمان نا خوانده داشته باشند, بنابراین به آنها وقت کافی بدهید تا آماده شوند. آمادگی آنها برای پذیرایی امری حیاتی است. (اه اه بدم میاد از آدمای شلخته که فرتی خودشونو مهمون می کنن )

۲) با همسر خود در هر کاری موافقت کنید , خواهید دید که زندگی چقدر راحت تر می شود! (یا بهتره بگم آقایان زن زلیل باشید!)

۳) هر روز از همسر خود سوال کنید که چه کاری می توانید برایش انجام دهید؟ (اینم از همون زز بودن میادا)

۴) وقتی از شما خطایی سر می زند اظهار تاسف کنید. وقتی هم که تقصیر از شما نیست باز هم اظهار تاسف کنید! ()

۵) وقتی اوضا قمر در عقرب است, لبخند را فراموش نکنید . اگر بخندید دنیا هم با شما می خندد و اگر گریه کنید یقین بدانید که دنیا شما را تنها خواهد گذاشت. ()

۶) از تلاشهای همسرتان تشکر کنید و ببینید این تشکر تا چه حد موثر واقع می شود. (اینها که همه به زی زی بودن ربط پیدا می کنه)

۷) به این فکر کنید که همسر شما زن خیلی خوبی است. مادری بسیار خوب , عروسی بهتر از دیگر عروسها و اگر به این طرز فکر ادامه دهید , او همین طور خواهد شد. ()

۸) خسیس نباشید و در ستایش همسر خود دست و دلبازی کنید . اما به یاد داشته باشید که در هیچ موردی مبالغه نکنید. باید همسرتان استحقاق تعریف و تمجید را داشته باشد و گرنه ممکن است نتیجه خوبی ندهد. (وگرنه نتیجه اش کتکه )

۹) همسر خود را تشویق کنید و کمک کنید تا استعدادهای پنهانی او شکوفا شود. ()

۱۰) به جای هدایای گران بها, وقت خود را در اختیار همسرتان قرار دهید .. نشان دهید که به او توجه دارید, حتی پس از یک روز کار سخت! برای او هدیه ای ببرید حتی یک شاخه گل به این ترتیب او خوش اخلاق می ماند. (گل رز باشه بهتره )

۱۱) بدانید زمانی که همسرتان از سردرد شکایت می کند, چاره درد او قرص مسکن نیست,بلکه یک لبخند است. ()

۱۲) زیباترین واژه در دنیا شاید”متشکرم” باشد ولی با این حال همه شوهران دنیا می دانند که هرگز نباید از همسرشان انتظار تشکر داشته باشند! اگر به او گردن بند الماس بدهید, مطمئنا می گوید که زمرد را بیشتر دوست دارد! ()

۱۳) هرگز با همسرتان نجنگید, چون امکان ندارد در جنگ برنده شوید. در عوض از قلم برای نوشتن آن چه در ذهن دارید استفاده کنید. بعد آن را به همراه شاخه ای گل تحویل او بدهید. ()
 
منبع: خانواده سبز
 
درکل نتیجه می گیریم که آقایون باید زن زلیل باشن تا بتونن دل خانم ها رو شاد کنن

 

14:13  | سحر  | 

Wed 11 Jun 2008

گاهی وقتا فقط باید نوشت...دخترک آدامس فروش
 

دلم می خواد بنویسم!

مدتهاست که این موضوع فکر منو مشغول کرده...ولی الان دیگه وقتشه که بنویسمش..

خیلی اشکالات دارم اما برای شروع فکر کنم خوب باشه..

اسمش رو گذاشتم دخترک آدامس فروش!

دختر کوچکی با جعبه آدامس بادکنکی در دست, در یکی از خیابانهای دودآلود تهران پرسه میزد.

با عجله به این سو و آن سو می دوید و جعبه آدامسهایش که در دست داشت را به طرف این و آن دراز می کرد.

با التماس می گفت: " خانوم, آقا, تو رو خدا فقط یه دونه آدامس بخرید!".

هیچکس حتی به دختر کوچولو نگاه هم نمی کرد.

دخترک که کل روز حسابی خسته شده بود کنار دیواری نشست و به جعبه آدامسهایش که به فروش نرسیده بودن خیره شد.

بچه های همسن و سال خودش رو میدید که با لباسهای نو و زیباشون خنده کنان از کنار دخترک آدامس فروش می گذشتند. دخترک فقط با حسرت نگاه می کرد..

سرش را پایین گرفت و نگاهی به سرو وضع خودش انداخت. پیراهن خاکستری رنگی که روزی سفید بود...جورابهای سیاه و پاره, , و دمپایی درب و داغون..

در فکر فرو رفته بود که ناگهان متوجه صداهای هل هله جمعی از زن ها شد که سر کوچه ای ایستاده بودند. دخترک از جایش بلند شد و به طرف صدا رفت.

وقتی به سر کوچه رسید ماشین مشکی رنگی را دید که به آن کلی گل های رنگارنگ چسبانده بودند.

دخترک با تعجب به ماشین خیره شده بود که در همان حال مردی قد بلند و جوان با کت و شلوار مشکی و کراوات قرمز رنگی از ماشین پیاده شد.

ناگهان چشمش به دختر کوچولوی آدامس فروش افتاد که با چشمانی گرد و دهان باز به او و ماشینش خیره شده بود.

با لبخند جلو آمدو از دخترک پرسید: " ماشین عروس دوست داری؟".

دخترک جوابی نداد و فقط با تعجب نگاه کرد.

ناگهان دری که ماشین عروس روبه رویش پارک شده بود باز شد و زنی سفیدپوش از آن به بیرون آمد.

دخترک که عاشق لباس عروس بود با هیجان زیاد به طرف جمعیت دوید تا بلکه راحت تر عروس خانم و لباسش رو تماشا کند.

عروس تور بلندی بر سر داشت که صورتش را پوشانده بود. شنل کوتاه و سفید رنگی که دور تادورش پشمی بود را بر روی شانه هایش انداخته بود.

توجه دخترک به کمر لباس عروس خانم جلب شد که با منجوق های فراوان و براق  چشم همه را می گرفت. از کمر به پایین لباس عروس پف دار شده بود.

مردی با دوربین بزرگی بر روی دوشش دور عروس و داماد می چرخید و از آنها فیلم می گرفت.

زن ها هم خنده کنان دست می زدند و هل هله می کشیدند.

دخترک که از خنده و شادی آنها به وجد آمده بود همراه با آنها دست می زد و خوشحالی می کرد.

داماد که از دخترک آدامس فروش خوشش آمده بود به طرف او رفت و با خوش رویی پرسید: "دوست داری با ما به عروسی بیای؟".

دخترک که از خوشحالی نمی تونست حرفی بزنه فقط به علامت مثبت سرش را تکان داد.

دستش را به دست آقای داماد داد و همراه با عروس خانم سوار بر ماشین شدند. ماشین عروس با بوغ های مکرر از آن کوچه فاصله می گرفت و دورتر و دورتر می شد..و ناگهان...

دخترک از خواب شیرینش پرید!

او همانجا بود..در همان خیابان دودآلود تهران..با همان جعبه آدامس های به فروش نرسیده..

 


 

12:38  | سحر  | 

Sun 1 Jun 2008

یادش بخیر!
 

امروز یاد قدیما افتادم..یاد خاطرات دبستان و برو بچه ها...

نجمه, ندا, سمیرا, سپیده, فاطمه, ستاره, مرضیه, مژگان...

چه روزای خوبی بود! خیلی دلم می خواست بازم می دیدمشون. دلم می خواد بدونم کجان؟ چی کار می کنن؟

چه خوب می شد می تونستم پیداشون کنم اما چطوری؟!!!!!


 

13:9  | سحر  |